چهره وزیر برافروخته شد و آتش غضب در چشمانش شعله کشید. از
روی تخت بلند شد و فریاد زد: چه مرد آبله و گستاخی فوراً به نزد داروغه شهر برو و
از جانب من بگو که بهلول را دربند کند و به اینجا بیاورد.
پیشکار تعظیمی کرد و عقب عقب رفت تا خارج شود. وزیر تشریفات
بلند شد و گفت: «صبر کن.»
پیشکار
ایستاد و به وزیر اعظم چشم دوخت.
وزیر تشریفات
:گفت من بهلول را میشناسم لجباز و یکدنده است. خلیفه هم به او علاقه دارد و همیشه
از او پشتیبانی میکند. فعلاً صلاح نیست با خشونت رفتار کنیم بهتر است خواسته او را
انجام دهیم.»
وزیر اعظم از
خشم سرخ شد در حالی که گوشه لبش میلرزید گفت یعنی چه؟ انتظار دارید من به دیدن آن
مرد دیوانه بروم؟!» فعلاً چاره ای نیست
وزیر اعظم به
دیگران نگاه کرد همه با سر حرف وزیر تشریفات را تأیید میکردند. روی تخت نشست و به
فکر فرو رفت وزیر تشریفات ادامه داد: «فعلاً جان همه در دست بهلول است!»
یکی از
دانشمندان گفت: البته اگر بتواند پاسخ مرد سیاح را بدهد
آیا شما راه
دیگری به نظرتان میرسد؟
خير
وقت تنگ است
و تنها راه همین است بهتر است همه ما همراه جناب وزیر اعظم برویم...